سه نكته از دكتر علي شريعتي
اينجا آسمان ابريست، آنجا را نميدانم...
اينجا شده پائيز، آنجا را نميدانم...
اينجا فقط رنگ است ، آنجا را نميدانم...
اينجا دلي تنگ است ، آنجا را نميدانم.
(2)
وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه
خدا مرا ببخشد.
(3)
هي با خود فکر مي کنم ، چگونه است که ما ،
در اين سر دنيا ، عرق مي ريزيم و وضع مان اين است.
و آنها ، در آن سر دنيا ، عرق مي خورند و وضع شان آن است!
... نمي دانم، مشکل در نوع عرق است،
يا در نوع ريختن و خوردن.